پسر عزیزم عشقم ماهانپسر عزیزم عشقم ماهان، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره
زندگی عشقولانه مازندگی عشقولانه ما، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره
شایانشایان، تا این لحظه: 8 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره

ماهان جون و شایان جون

تغییر تاریخ زایمان

عزیزم چند شب پیش رفتم پیش دکتر احمدی و خانم دکتر تاریخ سزارین رو برام 93/3/3 زد. خندیدمو گفتم خانم دکتر چه تاریخ قشنگی برام زدی گفت خوشت اومد گفتم خیلییییییی..... این روزها واقعاً برام اومدن به اداره سخت شده .نشستن زیاد و سر و کله زدن با ارباب رجوع ها و همکارا عصبی م می کنه.چقد به استراحت نیاز دارم. بوشهر هم که هوا حسابی گرم شده و منم که مثله رادیات ماشین یدفه داغ می کنم و جوش میارم.همش گرممه.به دکتر که گفتم گفت عزیزم طبیعیه به خاطر اینه که دوتا قلب تو بدنت داری و سوخت و ساز بدنت زیاد شده. مامانی خواهش می کنم واسه اومدن اصلاً عجله نکن و حسابی رشد کن.میدونم دارم بهت فشار میارم و حسابی خسته ت می کنم .دکترم بهم گفت خستگی زیاد باعث زایمان زو...
2 ارديبهشت 1393

در آرزوی دیدار

سلام کوچولوی مامانی سلام پسر کوچولویی که این روزها تو شکمم همش وول میخوری و شکمم رو تکون میدی چقد از حضورت لذت می برم.چقد وجودت به من آرامش میده. چقد از این لحظه ها خوشحال باشم.چطور باید به خاطر این نعمت بزرگ خدا رو شکر کنم؟نمیدونم......نمیدونم چطور باید خدا رو شکر کنم؟ پسر کوچولوی خودم فقط 4 هفته ی دیگه تا بدنیا اومدنت مونده.ازت خواهش میکنم تو این مدت خوب رشد کن و قوی و تپلی بشو .و برای اومدن اصلاً عجله نکن .بذار وقتی دنیا میای سالم و قوی و پرزور باشی مثله بابایی. چند شب پیش رفتم پیش دکتر نصیری و برای 29 اردیبهشت بهم نوبت عمل داد تا پسرم به امید خدا بدنیا بیاد.من خودم که خوشحال بودم.وقتی به مامان بزرگت گفتم از استرس به نفس نفس زد...
27 فروردين 1393

ناراحتی مامانی

مامانی دیشب بعد از دو هفته رفتیم خونه بابابزرگت.مامان بزرگت گیر داد که اسم بچمو بذارین مبین.من فقط سکوت کردم .ولی خیلی ناراحت شدم. آخه تو پسر منی و من خودم هر اسمی رو که دوست دارم رو بچم میذارم.ولی انگار توی کله شون فرو نمیره.وقتی برگشتیم خونه خیلی ناراحت بودم .بابایی گفت عزیزم من خودم واسه پسرم شناسنامه می گیرم و همون اسمی رو که خودت دوست داری میذارم .اصلاً نگران نباش .  
26 فروردين 1393

سونو گرافی 8 ماهگی

پسر کوچولوی خودم دیروز رفتم سونوگرافی 8 ماهگی.قبلش خیلی استرس داشتم که مبادا خوب رشد نکرده باشی و ریزه میزه باشی . آخه همه میگفتن شکمت زیاد بزرگ نشده و بهت میخوره شش ماهه باشی. دیروز که رفتم سونو از دکتر پرسیدم وزنش چطوره و رشد بچه م خوبه؟ دکتره هم بهم گفت : آره رشدش قابل قبول و خوب بوده.منم خیالم راحت شدو خدارو شکر کردم.  خبر نداشتم که بزرگی شکم زیاد ربطی به بزرگی و کوچیکی بچه نداره.از دکتر که پرسیدم گفت بخاطر قد بلند خودته که شکم زیاد بزرگی نداری .
19 فروردين 1393

عید 93

سلام پارسای قشنگ و تپل خودم میدونم این روزا حسابی جات تو شکم مامانی تنگ شده و دلت میخاد دنیا بیای ولی باید بهت بگم الان زوده و باید چند هفته دیگه صبر کنی. موقع سال تحویل امسالم مثله سال قبل خونه بابابزرگ اینا بودیم . دور همی حوش گذشت.موقعی که سال تحویل شد از هیجان و خوشحالی من تو هم حسابی خوشحال بودی و همش تکون تکون میخوردی.میدونم که فهمیده بودی خبری شده. 1 فروردین هم  رفتیم خونه فامیلا و بزرگترا عید دیدنی که حسابی خستم شد و روز بعدش حسابی تب کردم و افتادم تو خونه.مامان بزرگ (مامان خودم) کلی باهام دعوا کرد که چرا اینقد خودت و خسته کردی ؟ منم بعد از اون روز دیگه نه مهمونی رفتم نه هیچ مسافرتی.اکثراً تو خونه بودم .فقط شبا با بابایی م...
17 فروردين 1393

بهار 93 و سنگین شدن من

پسر عزیزم هنوزم باورم نمیشه که دارم مادر میشم و خدا نعمتی به این بزرگی بهم داده و یه پسر کوچولو رو در دلم گذاشته. بعضی وقتا به شک می افتم و از خودم می پرسم واقعاً من حامله ام؟ با اینکه راه رفتن و خوابیدن و نشستن برام سخت شده و وقتی با بابایی می ریم بیرون کلافه میشه و میگه چقد آروم راه میری . با اینکه همش حرکتت رو تو دلم حس می کنم . با اینکه پوست شکمم اینقد حساس شده و همش میخاره. با اینکه شکمم گنده شده و بارها صدای قلبت رو شنیدم بازم باورش سخته. پارسال این موقع ها با اینکه اولین عید مشترک من و بابایی بود و اولین عید دونفرمون ولی خیلی خیلی دوست داشتم خدا یه نی نی کوچولو بهمون بده. برای همین سر سفره م از چیزایی که میشد سه تا سه تا گذاش...
28 اسفند 1392

راحت شدن خیالم

عزیزم. امروز 26 اسفندماهه و چیزی به آخر سال نمونده .همش دو روزه دیگه مونده که میایم سرکار و بعدش دوهفته تعطیلیم.واسه این تعطیلات و استراحت خیلی خوشحالم .خیلی بهش احتیاج داشتم .این اواخر همش درگیر خرید و بازار و نمایشگاه بهاره بودم. خریدای بابایی هم بالاخره تموم شد.ولی خودم نتونستم چیزی بخرم آخه هرچی گشتم لباس خوشکل سایزم گیر نیومد. بی خیالش شدم دیگه. راستی مامانی نی نی کوچولوی همکارم هم به دنیا اومده.آراد کوچولوی بامزه.ایشالا که خوش قدم باشه . پنج شنبه گذشته که دوباره رفتم واسه تست قند خون.روز شنبه بابایی رفت از آزمایشگاه جوابش رو گرفت.بردم به خانم دکتر نشون دادم.گفت قند خونت نرمال نرماله.و هیچ مشکلی نداری.سری قبلی آزمایشگاه محترم ...
26 اسفند 1392

هفته بیست و نهم بارداری و تجربه کردن یه عالمه درد

سلام مامانی. الان که با هم تو هفته بیست و نهم هستیم و توی هفت ماهگی ، بعضی وقتا یه دردای عجیبی میاد سراغم که تا بحال تجربه نکردم.مخصوصاً درد تو ساق پام . شبا از دردش از خواب می پرم و بلند جیغ میزنم .آخه ماهیچه ساق پام بدجور می گیره و درد شدیدش نمیذاره تکونش بدم.به دکتر که گفتم گفتش از کیسه آب گرم استفاده کن.ولی اونجا ناحیه ای نیست که بشه از کیسه آب گرم استفاده کنی. این بیدار شدن جدا از بارها بیدار شدن از خواب شبونمه. این شبا اصلاً درست حسابی خوابم نمیبره. تا صبح ده بار بیدار میشم. جدیداً کمر درد هم به دردام اضافه شده.خخخخخخ الان میدونم تو دلت میگی مامانم چقد مونگه میده خوب چیکار کنم؟ ناز نازو بودم الان دیگه طاقت درد ندارم. کم ک...
20 اسفند 1392

خرید وسایل ضروری پسرم

سلام پسر شیطون خودم   این روزا که کم کم داریم به آخر سال نزدیک میشیم و دیگه چیزی به عید نوروز نمونده .هوا هم حسابی گرم شده و منم همش گرمم میشه و هی عرق میریزمو و پوست بدنم قرمز میشه و گر میگیرتم. اینا همش بخار حضور تو توی دلمه. آخه مامان بزرگ میگه پسر طبعش گرمه و باعث میشه مامانش هی گرمش بشه .نمیدونم تو هم اون داخل گرمت میشه یا نه؟ من که همش مجبورم کولر رو روشن کنم. آخره ساله و من امسال هنوز برای خودم خرید نکردم ولی برای پسر کوچولوم وسایل ضروریش رو خریدم. چندتا دست لباس کوچولوی سایز صفر و یک.یه حوله کوچولو.یه دونه پتو .لحاف و تشک و بالش کوچولو یه دونه قنداق فرنگی.وسایل بهداشتی مورد نیازت رو کامل خریدم.ولی بخاطر کوچیک بودن خونمو...
18 اسفند 1392

دیابت بارداری

مامانی حالم حسابی گرفته شده.تست دیابت دادم و مثله اینکه قند خونم بالاست و باید رژیم غذاییمو تغییر بدم و برنج و نون و چیزای شیرین رو خیلی کمتر استفاده کنم.دیروز رفتم پیش خانم دکتر احمدی.همه چی خوب بود فشار خون و آزمایش عفونت ادرار .رشد پسل خوشمزه م هم خوب بود .صدای قلب کوچولوش هم خدا رو شکر قشنگ بود.بجز اضافه وزنم که دکتر گفت داری ماهی سه کیلو اضافه میکنی و خیلی زیاده و باید اضافه وزنت ماهی یه کیلو باشه و بخاطر همین موضوع قرص مولتی ویتامینمو قطع کرد. تست قند بارداری هم یکم بیشتر از حد معمول رو نشون داد که بهم گفت دوباره این رو تکرار کن و فوری جوابش رو برام بیار. تا اگه لازم باشه برات دارو تجویز کنم. مامانی خیلی از چیزای خوشمزه رو دیگه نمی...
18 اسفند 1392